اتاق خاطره ها

وبلاگی برای هم اتاقی ها و دوستانم

دوستان یه آهنگ گذاشتم.دوست داشتین گوش بدید.بنظرم خیلی قشنگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1390ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط سعیده  

یادم کنید...

اولین روز دبستان بازگرد*شادی آن روزهایم بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی*بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند*یادگاران کهن باقی ترند

درس های سال اول ساده بود*آب را بابا به کودک داده بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ*خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید*باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود*جمع بود و کاش تفریقی نبود

ای دبستانی ترین احساس من*بازگرد و مشق ها را خط بزن

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط سعیده   | 

...

حال و روز خوبی ندارم.

برام دعا کنید حال روحم خوب بشه.

شاید هیچوقت خوب نشم،هیچوقتم دیگه این وبلاگ رو آپ نمی کنم.

شایدم خوب شدم.

خیلی التماس دعا.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط سعیده   | 

دریاب

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر
توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگ ترین بود ، باز شد . باور کردنی
نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم
به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا
گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت
حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم ،چون گاو
بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک
ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب
روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد…

اما………گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است، اما اگر به آن ها اجازه رد شدن
بدهیم ، ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود.

برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط سعیده   | 

دل درد و درد دل

بچه که بودیم "دل درد ها" را به یک زبان ناله می کردیم

همه می فهمیدند.

بزرگ که شدیم "درد دل ها" را به صد زبان می گوییم

کسی نمی فهمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط سعیده   | 

تولدت مبارک الی جون ن ن ن ن ن ن ن

الهام جونم تولدت مبارک.

بخاطر زینب از رقص و پایکوبی خبری نیس.(مشکل خودته که بدموقع به دنیا اومدی)

تولد تولد تولدت مبارک        بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط سعیده   | 

تسلیت

زینب جون منو تو غم از دست دادن عموت شریک بدون.

باور کن خیلی ناراحت شدم.ایشالا غم آخرتون باشه دوسی جون.

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط سعیده   | 

تعطیل

می دانی


یک وقت هایی باید


روی یک تکه کاغذ بنویسی


تـعطیــل است ...


و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت


 باید به خودت استراحت بدهی....


دراز بکشی


دست هایت را زیر سرت بگذاری


به آسمان خیره شوی


و بی خیال ســوت بزنی ...


در دلـت بخنــدی


به تمام افـکاری که


پشت شیشه ی ذهنت


صف کشیده اند ...


آن وقت با خودت بگویـی


بگذار منتـظـر بمانند

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط سعیده   | 

بچه ها اگه گفتین اینا شبیه به کین تو کلاس؟( کارشناسی)

www.iranimaha.blogfa.com

شلوار پیرمرده :آقای دکستاپ

شلوار پسره:آقای  face

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط سعیده   | 

وای خدای من چه لذتی بیشتر از این؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط سعیده   | 

دلتنگی

اگر دلت گرفته سکوت کن،


  این روزها

 

هیچکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــس

 
  معنای دلتنگی را نمیفهمد

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط سعیده   | 

امشب خوابم آرزوست...

بچه ها امشب حال عجیبی دارم،هرچه سعی می کنم خوابم نمی بره،فردا کلاس دارم،اصلا حوصله ندارم با بچه ها سر و کله بزنم.نمی دونم چرا اما بیاد خوابگاه و اون شب لعنتی افتادم.

اون شبی که ما در به در بدنبال کتاب زبان فنی مهندسی بودیم و ....

همیشه از فصل بهار و این خاطرات متنفرم.دقیقا ۲۲اردیبهشت بود.یکم زوده برا گرفتن سالگرد اما نمی دونم چرا راحتم نمی ذاره.درسته اون شب کلی خندیدیم از اون اشتباهی که رخ داد اما یک عمر باید گریست.(عسکری و من و یاس)

کاش می تونستم راحت حرفامو بزنم.اما نیازی نیس شما که همه چی رو می دونید.

مریم جون اون شب که باهم حرف می زدیم و برات یه سوتفاهم پیش اومد نمی دونی من چه حالی شدم.

کاش پیشم بودین.

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط سعیده   | 

عذرخواهی زینب

راستی یادم رفت

 مریم خانومی،زینب از شما عذرخواهی کرد بخاطر اینکه تولد قشنگتو فراموش کرده بود.

عیب نداره دست خودش نیس بالاخره سن که میره بالا خیلی چیزا پیش میاد،من که می گم به این راحتی نبخشش.

بین خودمون بمونه ها بهش بگو تا از اون دیر دل نکنی و نیای پیشمون نمی بخشمت.من که هرچی اصرار می کنم می گه باید به بچه ها سرود یاد بدم.آخه این چه جشنواره ای شد که ۱۲ ماه سال تمومی نداره؟

بابایی ببینم چیکار می کنی ها.امید ما به شما بابایی هاست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط سعیده   | 

فدای دلت زینب جونم

سلام دوستای گلم.امیدوارم همه خوب باشید.

زینب جونم منم دلم برات تنگ شده،برا همه،برا گذشته برا شادیا و غصه ها.

البته منو تو روزای بدی هم داشتیم که مقصر خودمون بودیم و خودمون خواستیم که میونمون یه کم شکرآب شه.

آره ما قدر هم رو ندونستیم و روزایی رو که می تونست به خوبی بگذره به بدی(برا من که هرروز یه سال می گذشت)گذشت البته چند روزش.

از سمیرا خیلی دلگیرم،فک نمی کردم به این راحتی همه رو فراموش کنه.مریم که قربونش برم مث همیشه باباییه خوبیه.زهرا هم که بیشتر با هم چت می کنیم و تلفنی می حرفیم تا اینکه همو ببینیم.زینب هم بیشتر پیامکی یا با میس از هم باخبر می شیم.حال بهاره خانوم هم از بابایی جویا میشم.مرضیه جون هم که چندروز پیش باهاش صحبت کردم الان ۲تا نی نی داره ماشالا به جونش.

دوستتون دارم شدید

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1391ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط سعیده   | 

تولدن مبارک مریم جونم

نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگي مي بخشد.
امروز روز توست...

سلام مریم جون.خوبی بابایی؟

تولد قشنگت مبارک عزیزدلم.خدارو شکر میکنم که

تورو سر راه من قرار داد،همیشه برام بهترین الگویی.

یه دوست خوب یه باباییه مهربون و یه خواهر دلسوز.

این حرفا رو واقعیه واقعی گفتم و اصلا هندونه نبود.

ایشالا سال های سال زنده باشی و مث همیشه موفق و

باعث افتخار خانواده و بره ی بورت.

دیشب خیلی از شنیدن صدات خوشحال شدم،بهم روحیه دادی.

دوستت دارم اندازه ی دریا و بارون.



 

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1391ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط سعیده   | 

مطالب قدیمی‌تر